حكيم ابوالقاسم فردوسى

418

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

آگاهى يافتن اسفنديار از كشته شدن زرير پس به اسفنديار آگهى رسيد كه : آن شاهزادهء سوار كشته شد و اكنون پدرت از اندوه او مىكاهد و مىخواهد كينهء او را بجويد . اسفنديار - آن پهلوان نامور - كه چنين شنيد ، دست بر دست زد و گفت : هميشه چون او را در رزم مىديدم ، از اين روز مىترسيدم . دريغ آن سوار پهلوان و مهتر كه بخت ، تاج از سرش جدا كرد . چه كسى چنين پيل نستوهى را بكشت ؟ همانا كه كوه آهنينى را از زمين بركَند . آنگاه اسفنديار جاى خودش و پشت سپاهيان و درفش را به برادرش داد و خودش پيش رفت و به دل سپاه آمد و ميان را ببست و آن درفش همايون را در دست گرفت . اسفنديار را پنج برادر زيبندهء تخت بود كه همگى نامبردار و همتاى شاه بودند . پس همهء ايشان در پيش او بايستادند . اسفنديار به دل سپاه و به جاى زرير رفت و همچون شير دليرى در آنجا بايستاد . آنگاه به آن آزادگان گفت : اى نامداران و پهلوانان شاه ، بنگريد كه چه مىگويم . پس نيك بشنويد و به كيش خداى گيهان بگرويد . اى شاهان ، بدانيد كه امروز روزى است كه بدكيش از پاك كيش پديدار گردد . به هوش باشيد كه از مرگ نترسيد زيرا هيچكس بىآن كه روزگارش بسر آمده باشد ، نمرده است . اگر هم روزگار آهنگ كشتن دارد پس چه چيزى از مرگ در كارزار نيكوتر باشد ؟ شمايان از پسِ كشتگان منگريد و آنها را نشماريد . هوشيار باشيد كه نگريزيد و از آويختن نهراسيد . سرنيزه‌هاى خود را به رزم افكنيد و چندى بكوشيد و مردانگى كنيد . بدانيد كه اگر فرمان مرا به كار بنديد ، نامتان در گيتى بزرگ گردد و همهء سپاهيان آن گرگ پير بميرند . اسفنديار سرگرم گفتن اين سخنان بود كه ناگهان بانگ پدرش از كوهسار بيآمد كه گفت : اى نامداران و پهلوانان من كه همگى همچون جان و تن من هستيد ، از نيزه و تير و تيغ نترسيد زيرا كه ما را از سرنوشت گريزى نباشد . سوگند به كيش خدا و